کورش عزيزمکورش عزيزم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
پيوند مامان و باباپيوند مامان و بابا، تا این لحظه: 26 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

کورش عزیز مامان و بابا

جشن تولد یک سالگی کورش

سلام گل باغ زندگیم جشن تولد کورش پنج شنبه 23 آذر از ساعت 7 تا 11 برگزار شد. بابایی حدود 50 تا بادکنک برای تزیین تولدت باد کرد.پسرکم شب تولدت 30 تا مهمان داشتیم که عمه ها و عمو و خاله و دایی بودند.نی نی های مهمونی صبا جون و درسا جون بودند. جای خاله معصومه و دایی محمد که آمریکا هستندخیلی خیلی خالی بود و مامان بزرگ که روز قبل از مهمانی مجبور شد به سفر برود. موقع بریدن کیک تا چاقو را آوردیم تو حمله کردی که چاقو را بگیری بخاطر همین کیک بریدن با تو نداشتیم.در ضمن مامان کلاه تولد را یادش رفته بود بیاره سرت بذاره اشکال نداره باهاش بعدا عکس می گیریم.فوت کردن شمع کیکت خیلی خوشگله چون بجای اینکه هوا رو از دهنت بدی بیرون از بینیت می دی...
25 آذر 1391

مامانی ناراحته

کوچولوی خوشگل چرا بعضی وقتا مامانی رو ذله می کنی. آخه مگه می شه بدونه پوشک و لباس باشی. وقتی می خوام عوضت کنم یا لباست را عوض کنم انقدر مقاومت می کنی جیغ می زنی می چرخی که خدا می دونه و من تمای کلک های روانشناسی و غیره را پیاده می کنم تا لباساتو عوض کنم. ...
23 آذر 1391

راه افتادن کورش

امروز یهو بدون مشوقی شروع به راه رفتن کردی. قبل از این چند قدم بر می داشتی ولی همیشه با کلی تشویق و معمولا بین دو نفر تمرین می کردی و آخرین قدم ها هم خودتو می انداختی ولی امروز خودت دنبال من امدی تو اتاق کلی ذوق کردم. ...
20 آذر 1391

مفهوم دست زدن

عزیزم امروز بهت می گم به کنترل دست می زنی تلویزیون ثصویرش خراب می شه (منظورم برفکیه) بعد تو شروع می کنی به دست زدن. الهی قربون عقل کوچیکت برم. آخه این دست زدن با اون دست زدن فرق داره. ...
20 آذر 1391

سینه خیز رفتن کورش

سلام گلم من یک کاتالوگ تبلیغی قرمز را با فاصله از تو روی زمین گذاشتم و داخل حمام رفتم یک کاری انجام دادم و آمدم دیدم کاتالوگ تو دستته کلی ذوق کردم. تو برای اولین بار سینه خیز رفته بودی. این ماجرا در تاریخ 4 شهریور 91 اتفاق افتاد. سینه خیزت مثل سربازها بود. خیلی خوشگل سینه خیز می رفتی. ...
19 آذر 1391

ختنه کورش در 3 ماهگی

سلام پسرم عزیزم من و بابایی دوست داشتیم هر چه زودتر ختنه ات انجام بشه و کمتر درد بکشی. دکترت گفته بود بهتر 3 ماهه بشی و ما هم صبر کردیم تا 3 ماهه شدی. دکترت آقای دکتر مولاییان را به ما معرفی کرده بود و می گفت خیلی عالیه و ما به مطبش مراجعه کردیم ودکتر گفت من در بیمارستان با بیهوشی انجام می دم. من و بابایی یک کم ترسیدیم و متاسفانه تو مریض شدی و ما وقتتو که نزدیک عید نوروز بود کنسل کردیم . بعد از عید روز 19 فروردین من و بابایی تصمیم گرفتیم تو رو ببریم مطب آقای دکتر محمد ترکمن که زیاد در مورد ختنه ازش شنیده بودیم و این کار را انجام بدیم. وقتی رفتیم بابایی  که انقدر استرس داشت که دکتر ازش خواست بیرون اتاق باشه و من بالا سرت ایست...
18 آذر 1391

رفتن به آرایشگاه مردانه برای اولین بار

سلام آقا خوشگل جمعه 17 آذر کورش خان با بابایی به آرایشگاه مردانه رفتند و موهای خوشگل پسری را کوتاه کردند. مبارکت باشه پسر عزیزم. بابایی گفت خیلی گریه کردی و از مو کوتاه کردن خوشت نیومده ویکی از شانه های آقای آرایشگر را توی دستت گرفتی و حاضر نبودی شانه را بدی و بیایی خونه. قربونت برم بعضی اوقات از یک چیزی خوشت بیاد و تو دستت بگیری مدت طولانی نگه می داری و دوست نداری رهاش کنی. ...
18 آذر 1391

اولین گامهای استوار کورش

سلام گل باغ زندگیم از روز یکشنبه دو سه قدم به تنهایی برداشتی و روز دوشنبه با تمرین هایی که توی خونه عمو رضا کردی به 7 قدم رسیدی. زمانهایی که سر حال هستی با بابا یا من تمرین می کنی خیلی خوشگل می ری. امروز تا 10 قدم هم رفتی. قربون قدم های کوچیکت. عمو آبتین هم ایران امده و کادو تولد از طرف خاله معصومه و خودش را آورده. دستشون درد نکنه. ...
16 آذر 1391

دو تا شیطونی خطرناک و یک کار بامزه

سلام عزیزم امروز دو تا کار خطرناک کردی که یکیش با همکاری بابایی شیطون بود. اولین شیطونیت این بود که دو شاخه چرخ خیاطی مامان بزرگ را بر داشتی و داشتی توی پریز می کردی که چون ما نزدیک بودیم به خیر گذشت. دومی که با همکاری بابا جونت بود بابایی دو بار برات شمع روشن کرده و کبریت زدن را دیده بودی. امشب کبریت را بهت داده که بازی کنی و خودش هم کنارت بود ولی پس از چند دقیقه صدای روشن شدن کبریت را شنیدم و من در حالی که از ترس فریاد می زدم به سمتتون امدم بابایی کبریت را فوت کرده بود و تو شروع به گریه کردی نمی دونم از صدای من بود یا از روشن شدن کبریت. هر چند احتمال زیاد از صدای من بود و جالبتر که بابای آتیش پارت هم خوشحال از کبریت زدن پسرش....
11 آذر 1391